زمان ثبت : سه شنبه 2 بهمن ماه سال 1386 در ساعت 08:59 AM
نویسنده : همونی که باید باشه
عنوان : و من چشم بر جهان گشودم!
پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی
تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی
تو هم ای آتش شهوت شر بر پا نمی کردی
کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی
به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی
از این بایت خیانت کرده ای شاید نمی دانی


1386.11.02 : شدم 20 ساله ! توی این 20 سالی که خدا ما رو آفریده اندازه خیلی ها درد و غصه کشیدم.
لعنت به این زندگیه بی وفا.

باز دلم گرفته! اما ایندفه دلیلش رو خودم خیلی خوب میدونم. نمی دونم چرا پریشب و دیروز ظهر وقتی خوابیدم خوابش رو دیدم دیروز بعد ظهر دیگه نتونستم بشینم تو خونه زدم بیرون یه ساعتی توی محلشون ویلون بودم ولی هیچی!!
نمی دونم شاید از وقتی جدا شدیم این دویستومین باری بود(شایدم بیشتر از اینا ) که میرفتم محلشون.
میگن رفته تهران!
من که بخونشون رفت و آمد داشتم (ولی بدون در جریان بودن خونوادش) هر سال تولد من و خودش خونه رو بزور هم که شده خالی میکرد و با هم تو خونه تنها بودیم! یادش بخیر چه عشق بازی هایی که نمیکردیم ، همیشه وقتی تولد من بود من خیلی حال میکردم! هرچی می خواستم نه نمی گفت.
نمی دونم شاید فکر کنین مش از روی ش-ه-و-ت میخواستمش ولی باید اینو بگم که همون بار اول رو هم اون شروع کرد اون اون اون، اون عشق پاک من رو با آتیش ش-ه-و-ت قاتی کرد اون همه چیز رو شروع کرد اونم تموم کرد .

آنکه اول نوش دارو مینمود بر لب ما، زهر نیش مار شد
عیب از ما بود، عیب از ما بود از یاران نبود
تا که یاری یار شد، بیزار شد
عیب از ما بود


زمان ثبت : سه شنبه 4 دی ماه سال 1386 در ساعت 11:41 PM
نویسنده : همونی که باید باشه
عنوان : از عشق تا نفرت
در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهر بازی می مونن. از بودن با اونا لذت می بری ولی باهاشون به جایی نمی رسی
میشه نتیجه گرفت این افرادم بد نیستن چون هر آدم عاقل و بالغی شهر بازی رو جای بدی نمی دونه .

منم دیگه خسته شدم و باید از این قطاره بی مقصد شایدم مقصد و مبدا مساوی پیاده میشدم که پیاده شدم و از یکنواختی در اومدم دیگه اسیره باد و خزونه مسیر قطار نیستم .

نمی تونم اگه میتونستم همه ی دوره ی 3 ساله ی زندگیم رو اینجا مینوشتم ولی نمی تونم ! نمی تونم خیانت کنم
چون خیانت دیدم از خیانت بیزارم چون به خودم بدی کردن و طعمش رو چشیدم نمی خوام به کسی بدی کنم نمیدونم هر آدمی هم یه کاسه ی صبری داره شاید منم یه زمانی (شاید همین الان که دارین این مطلب رو میخونین) دارم مقدمات یه نامردی و خیانت خوب رو فراهم میکنم ! پس خطر همیشه در کمینه افراد نامرد هست

و نکته ی آخر هم اینکه کارام رو ادامه ندادم دیدم با کارایی که میکنم فقط و فقط خودم زیان میبینم ، یادم میاد یه دوستی میگفت : "اگه یه روزی خواستی خودت رو بکشی اول اون کسی رو بکش که باعث بانیه این فکر توی ذهنت شده " الان که دقیقتر و دقیق تر فکر میکنم میبینم این حرف خیلی خیلی درسته .

دنیا اینجوری نمی مونه اگه انجوری میمونه تو بیا یه تف هم بنداز رو صورت ما

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیره غم و اصلا غم ما نیست تو را

-------
برو ای دوست برو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

برو ای دختر پالان محبت بر دوش !

دیده بر دید ه ی من میفکن و نازم مفروش...

من دگر سیرم ...سیر.

بخدا سیرم از این عشق دوپهلوی تو پست...

تف بر آن دامن پستی که تو را پروردست..

کم بگو جاه تو کو ؟مال تو کو؟. برده ی زر

کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر...

گر طلا نیست مرا . تخم طلا....مردم من..

زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف...

آتش سینه ی صدها تن دلسردم من...

دل من چون دل تو صحنه ی دلقک ها نیست...

دیده ی مسخره ی خنده ی چشمک ها نیست...

دل من مامن صد شور و بسی فریاد است...

ضربانش جرس قافله ی زنده دلان...

طپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان...

چکش مغز زدنیای شرف روفتگان...

تک تک ساعت پایان شب بیداد است !

دل من ای زن بدخت هوس پرور پست...

شعله ی آتش شیرین شکن فرهاد است!.

حیف از این قلب .از این قبر طرب پرور درد

که به فرمان تو تسلیم تو . جانی کردم!

حیف از آن عمر که با سوز شراری جانسوز

پایمال هوسی هرزه و آنی کردم....

در عوض با من شوریده چه کردی؟ نامرد

دل به من دادی نیست؟

صحبت از دل مکن این لانه ی شهوت دل نیست!

دل سپردن اگر این است .که این مشکل نیست!

هان بگیر این دلت از سینه فکندم بدر

ببرش دور. ببر..

ببرش تحفه بهر پدرت! گرگ پدر


زمان ثبت : پنجشنبه 29 آذر ماه سال 1386 در ساعت 10:30 PM
نویسنده : همونی که باید باشه
عنوان : نقطه سر خط ؟!؟  نه نقطه تمام !
بر دوش من نهاده سر مهر و میسرود
غمگین ترانه ای ز فسونهای زندگی
خواندم از نگاه پشیمان و سرد او
جانسوز غصه ای ز جنونهای زندگی
پوزش کنان به جانب من بازگشته بود
که ای یار رنجیده دگر باوفا شدم
از من به دل مگیر گذشت ان گذشته ها
رفت ان زمان که زمانی از تو جدا شدم
دیدم اگر برانمش از خویش با خروش
این از طبیعت دل من بردبار نیست
دیدم اگر ندیده بگیرم گناه او
با طبع شاعرانه ی من سازگار نیست
دیدم اگر شکوه برارم زبان دل
در فرصتی که هست نگنجد شکایتم
دیدم اگر گله ز سیه بختیم کنم
باور نمیکند دل سنگش حکایتم
اشک از رخش ستردم و با بوسه گفتمش
بنشین کنار من دمی ای بی وفای من
جای ستیزه نیست وگر رفت غفلتی
جرم از من است و از دل زود اشنای من

کپی رایت : دورسا خانوم
این دورسا جریانش خیلی دردناکه ولی نه بد تر از مال من

دقیقاً همه ی بیت های این شعر برام اتفاق افتاد همشون رو قبل اینکه بخونمش عملیش کردم
یادش بخیر بعد از اینکه حالیش کردم آرش براش تکیه گاه نمیشه باور نمیکرد یادش بخیر هر لحظه شعر های اون رو برام میخوند یادش بخیر عکسش رو توی کمدش پیدا کردم یادش بخیر
قول داد دیگه طرفش نره منم بهش قول دادم که آرش میاد دنبالش بخاطره سو استفاده!
یادش بخیر طرف میگفت رگم رو زدم گفتم از تبریز رفتن بیمارستان کسی نبود که رگش بریده شده باشه !
من بدی کردم که خواستم از خواب زمستونی بیدارش کنم من بودم من من بد بودم
خودش میگفت شبا الکی برام گریه میکرده چون هیچوقت نمی تونستم گریش رو تحمل کنم می خواست نازش رو بکشم
تو خونه از مادر و پدر شرمندم تو کوچه بازار از دوست و آشنا شرمندم
ولی کارایی هستن که شدن بیخیال بیخیال
فقط :
من به زنی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هچه دادم به او حلالش باد
غیره آن دل که مفت بخشیدم

شاید بخوام بهش بدی کنم شاید شب و روز به فکره نامردی باشم ولی این دلم نمی زاره



زمان ثبت : دوشنبه 11 تیر ماه سال 1386 در ساعت 11:37 PM
نویسنده : همونی که باید باشه
عنوان : یه مطلب جالب!

 

خدایا

من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری.

تا حالا شنیدین که چطوری یه فیل رو رام می کنند؟ شنیدنش خالی از لطف نیست خیلی هم جالبه:

پای حیوان را وقتی بچه است با زنجیری به یک کنده درخت می بندند و حیوان سعی میکند فرار کند اما نمی تواند این کار را در تمام دوره کودکی انجام می دهد سعی خود را به کا می بندد اما کنده درخت قوی تر از اوست. به این ترتیب به اسارت عادت میکندو وقتی حیوان عظیم الجثه و قوی میشود تنها کاری که باید مربی انجام دهد این است که یک سر زنجیر را به دور یک پای حیوان ببندد و سر دیگر ان را به هر جای دیگری (حتی یک شاخه درخت) گیر دهد. فیل دیگر سعی نمیکند فرار کند چون اسیر گذشته خویش است.

دوستان عزیز که این متن رو می خونید می خواهم اولین چیزی رو که با خوندن این نوشته به ذهنتون میرسه برام بنویسین ممنون میشم. برداشتی که شما از این نوشته دارین برای من ارزشمند و مهم هست. به امید دیدار.



زمان ثبت : یکشنبه 22 مرداد ماه سال 1385 در ساعت 12:48 PM
نویسنده : همونی که باید باشه
عنوان : بودن یا نبودن ؟



آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!



استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...



آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟



شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"



استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"



شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"



استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"



شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.



شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"



استاد پاسخ داد: "البته"



شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"



استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "



شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.



مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."



شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"



استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"



شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."


در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"



استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."



و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.




نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!